مادر پاک وطن

۱۸ بازديد
  • باتو دارم گفتگو مادر پاک وطن
  • بادل صدپاره ام باتو میگویم سخن
  • درشرارسینه ات میتوان صدآه دید
  • میتوان درخاک تو افعی و روباه دید
  • اززبانت می شود شکوه از یاران شنید
  • سینه ات را با نفاق خنجرآنان درید
  • میتوان درچشم تو گریه راباور نمود
  • بافروداشک تو شکوه از داورنمود
  • این زمین پرگهر امتحانها دیده است
  • درهوایش بی امان صدبلا باریده است
  • باحضورناکسان این زمین راحت ندید
  • درتمام سالیان جزغم وغارت ندید
  • هرکه سردمدار شدخنجرش آغشته بود
  • هرکه دم زد از خدا مخلصان راکشته بود
  • دردل این خاک پاک بی گناهان خفته اند
  • غالبا بیچارگان حرفی از حق گفته اند
  • مهدتاریخ وهنرجای هر بیگانه شد
  • سرزمین مادری عاقبت ویرانه شد
  • ما در پاک وطن دارد از مردم سؤال 
  • این جنایتها که شد کور و کر بودید و لال؟

نطفه ی فریاد

۱۶ بازديد
نطفه ی فریاد من در کنج زندان بسته شد
پیکرفرسوده ام بس زود از جان خسته شد
خون من جوشید وقتی حکم من تبعید شد
راه حقم  با  چنین حکمی  دگر  تأئید   شد
در سر  شوریده ام  دیوانگی  را    کاشتند
نفرتی  خونبار  را  در  قلب من   انباشتند
زیرمشت و تازیانه عقده در من جان گرفت
خشم ونفرت ازوجودم ترس جان ونان گرفت

وطن

۱۴ بازديد
دگرنمانده از وطن بجز صدای ناله اش
ازآن دیار پرگهر نمانده جز نخاله اش
حرامیان تکیه زده به کرسی ریاستش
چگونه دزد میکند زدشمنان حراستش
غبارغم نشسته است به چهره ی تمام ما
نشانه از هراس و بیم نشسته در کلام ما
به تیغ تیز میدهند جواب هر سؤال   تو
زبان به شکوه واکنی  مساوی زوال  تو
به جرم عشق و ابتسام جزای مرگ میدهند
بهار و عطر رازقی برده تگرگ می دهند
برای بستن دهان صدا  بهانه  می کنند
گلایه را حصار در حریم خانه می کنند
به دستشان چماق دین حضورشان بنام دین
به قیمت دوامشان شکسته احترام دین
           شکسته احترام دین

همسفر دلزده

۱۶ بازديد
همسفردل زده ام تاب تو بی تاب من است
آنچه تو گویی به زبان درهمه شب خواب من است
چاره ی درد درخود ماست تاغم خودچاره کنیم
یکدل و دیوانه شویم پرده ی شب پاره کنیم
میشود ازغصه گذشت دل اگر آکنده شود
با گره محکم دست ریشه ی غم کنده شود
غم چورود گل بدمد برسر هر خانه ی سرد
میل رهایی چو بود توبه شود چاره ی درد
مابنشسته که رسد مرد دلیری زغیاب
ای که نشستی تو بیار قدرت خود رابه حساب
جان تو انسان ابدی است ترس زجان مانع توست
غول شکم را بگذار حسرت نان مانع توست
ظلم و ستم ریشه کن است گرمن وتو ما بشویم
قطره ندارد اثری غرش دریا بشویم 
همسفر دل زده ام تاب تو بی تاب من است 
آنچه تو گویی به زبان درهمه شب خواب من است