همسفر دلزده

سروده های من

همسفر دلزده

۱۶ بازديد
همسفردل زده ام تاب تو بی تاب من است
آنچه تو گویی به زبان درهمه شب خواب من است
چاره ی درد درخود ماست تاغم خودچاره کنیم
یکدل و دیوانه شویم پرده ی شب پاره کنیم
میشود ازغصه گذشت دل اگر آکنده شود
با گره محکم دست ریشه ی غم کنده شود
غم چورود گل بدمد برسر هر خانه ی سرد
میل رهایی چو بود توبه شود چاره ی درد
مابنشسته که رسد مرد دلیری زغیاب
ای که نشستی تو بیار قدرت خود رابه حساب
جان تو انسان ابدی است ترس زجان مانع توست
غول شکم را بگذار حسرت نان مانع توست
ظلم و ستم ریشه کن است گرمن وتو ما بشویم
قطره ندارد اثری غرش دریا بشویم 
همسفر دل زده ام تاب تو بی تاب من است 
آنچه تو گویی به زبان درهمه شب خواب من است
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در وی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.